در پستی دیگر اشاره کرده بودم که همچنان نگاه منفی از سوی علما و نیز برخی خانوادهها برای تحصیل دختران در کنار پسران در دانشگاهها وجود دارد.چند روز پیش اعتماد نوشت:آيت الله صافي گلپايگاني با اشاره به آسيب هاي ناشي از اختلاط دختر و پسر در محيط هاي دانشگاهي گفت؛ «بايد دانشگاههايي مستقل براي دختران و پسران در سراسر کشور تاسيس شود.» به گزارش فارس اين مرجع تقليد ديروز در ديدار مسوولان دانشگاه حضرت معصومه(س) ادامه داد؛ مساله اختلاط دختر و پسر بارها مورد انتقاد قرار گرفته است و اين مساله اولياي دانشجويان را نيز نگران کرده است. استاد حوزه علميه قم در ادامه گفت؛ دانشگاه هاي کشور بايد رشته هايي را آموزش دهند که علم خانه داري و تربيت فرزند را به دختران دانشجو ارائه دهد.
تحصیل دختران در طول تاریخ ایران همیشه با مخالفتهایی روبرو بوده است به عنوان مثال بانويي بنام بي بي خانم وزيراف نخستين آموزشگاه دخترانه را در ايران بنيان گذاشته بود كه از همان روز با مخالفت شديد سيد علي شوشتري و شيخ فضل الله نوري قرار گرفت . سيد علي بعنوان اعتراض در آستانه ي حضرت عبدالعظيم متحصن شد و دو روحاني در تكفير نامه اي كه دانه اي يكشاهي به فروش مي رفت و حتي بازار سياه پيدا كرد، نوشتند كه واي بحال مملكتي كه در آن مدرسه ي دخترانه تشكيل شود! به تحريك و فتواي ايندو، مخالفتها شدت گرفت. خانم وزير اف به وزير معارف شكايت برد و پاسخ گرفت كه : “بخاطر مدرسه ي دخترانه ي شما مي خواهند مملكتي را به آشوب بكشند. صلاح در اين است كه مدرسه را تعطيل كنيد.“ بي بي خانم غمگين و آزرده روح مدرسه را بست و يكسال بعد ، پس از به توب بسته شدن مجلس شوراي ملي، دوباره تقاضاي گشايش مدرسه نمود كه اينبار با اين شرط كه فقط دختران خردسال (4 تا 6 ساله) را بپذيرد، با تقاضاي او موافقت شد! همچنين از او خواسته شد واژه ي “دوشيزه“ را كه “شهوت انگيز“ است از نام مدرسه حذف كن..به هر طریق دختران توانستند آرام آرام و با تلاش خود زنان و با گذشت زمان توانستند درس بخوانند و حتی به دانشگاه بروند.بعد از انقلاب نگاهی در جامعه به وجود آمد که میخواستند دختران و پسران در دانشگاه از هم جدا کنند و این نگاه با بعد از انقلاب فرهنگی قوت بیشتری گرفت اما آن زمان این نگاه با انتقاد امام خمینی مواجهه شد. اما دیروز باز هم آیت الله صافی که چندین بار پای صحبتهای ایشان نشستهام و بهرهها بردهام به آن اشاره کرده است.در اینجا باید سوالی از مخالفین اختلاط دختر و پسر در دانشگاه پرسید و آن این است که یک دختر یا یک پسر در چه سنی و در چه موقعی باید یاد بگیرند که چه طور و به چه نحو با هم دیگر برخورد و رفتار کنند؟فرض را بر این میگیریم که دانشگاهها جدا شدند و فارق التحصیلهای دانشگاهها جذب بازار کار شدند.آن موقع چه میخواهیم بگوییم آن موقع نیز باید بگوییم که ادارههایی مستقل برای خانمها و آقایان تاسیس کنیم. به هر حال بیش از شصت درصد ورودیهای دانشگاههای ما را دختران تشکیل میدهند و بعید است که امکان این وجود داشته باشد که دختران و پسران را در تمامی دانشگاه جدا کنند.اگر نگاهی به دانشگاه قم بیندازیم که دختران و پسران از هم جدا هستند به راحتی میتوانیم به معضلاتی که این دانشجویان اعم از دختر و پسر در این دانشگاه دارند پیببریم.
پینوشت:بخشی از شعر فخر عظمي ارغون ، بانويي روشنفكر و هنرمند (بانو ارغون، مادر خانم سيمين بهبهاني است)
صبا ز قول من اين نكته را بپرس از شيخ
چرا ضعيفه در اين ملك نام من باشد
اگر ضعيفه منم از چه رو بعهده ي من
وظيفه پرورش مرد پيلتن باشد
بكوش اي زن و بر تن ز علم جامه بپوش
خوش آنزمان كه چنين جامه ات بتن باشد
به چشم فخر، دانش ز بسكه شيرين است
هميشه در طلبش همچو كوهكن باشد
امروز سبز شدم.سبزی که اگر تمام مداد رنگیها را جلویم میگذاشتند آنرا بر نمیداشتم.64 نفر از قم به پادگان کد شش آمدهایم.قدمی که اگر به هر کدام از آنها به اختیار بود،برداشته نمیشد.پادگان را مالک اشتر مینامند و آن را بزرگترین پادگان نیروی انتظامی خوانده، این را جانشین فرمانده پادگان که خود نیز چند سالی را در قم خدمت کرده بود گفت و ادامه داد اینجا خیلی خوب است.روی ساعت دیواری که روی در ورودی زدهاند،ساعت 2055 را نشان میدهد.امشب اولین شبی است که میخوابم و اولین شبی است که آش سربازی را خوردم.آسمان شب روشن بود و ماه کامل نوری را که روی برفها تابیده بود زیبایی را برایم رقم زد
پینوشت1:به دلیل هفته ناجا این پست را گذاشتم.این مطلب را در دفترم برای روز یکشنبه 2/10/86 نوشته بودم و باید اشاره کنم که در همه جا به خصوص در نیروی انتظامی هم آدم خوب پیدا میشه و هم آدم بد
پینوشت2:به هیچ وجهی حس و حال به روز کردن وبلاگ نیست.الان حس میکنم آنفولانزای خوکی گرفتم و به دلیل به خوابی که به سراغم اومد وبلاگ را به روز کردم
پینوشت3:قسمتی از یک شعر به نام برای 6بهمن 86
شعر من
امید را میخواند
تا فریاد زند
از پشت ابرهای سیاه ...
تا شهر بی ایمان
شهری که بر روی گسل است
را بلرزاند
چند وقتی است که شبها با دوستان محشور میشویم و به گشت و گذار میرویم و برنامههای مختلفی را در این ایام امتحان کردهایم از پیاده روی و دوچرخه سواری و گل کوچیک و دروازه هندبالی تا برنامههای فرهنگی دیگر و خوردن پاچینی،پیتزا و دلستر گلابی.در این میان امری که بیشتر آزار دهنده است و مثل خوره به جان دوستان ما افتاده است و همیشه من را در جمع منزوی میکند صحبت کردن درباره بازی تراوین است.اولین باری که اسم این بازی را شنیدم در میدان امام حسین تهران خانه محمد مجیدزاده بود.محمد را دیدم که با چه اشتیاقی به صفحه مانیتور نگاه کرده است.اول گفتم نکنه این بچه اومده تهران و افکارش خراب شده و داره به سایتهای پورنو نگاه میکنه که چنین کنجکاوانه داره به این صفحه نگاه میکنه.کنجکاو شدم و رفتم پشت سرش گفتم"چی کار میکنی؟"گفت:"دهکدم رو هواست"صفحه را بزرگ کرد دیدم نوشته"اسکل آباد سفلا"بعدش نشست کلی برام توضیح داد و من متوجه شدم که محمد به خاطر این بازی است که اینقدر مشتاقانه نگاه میکند.این ماجرا برایم تمام شده بود که بعد از چند وقت دیگر به خانه هادی مجیدی رفته بودیم.ساعت حدود دو شب بود که صدای علی مجد را شنیدیم که دائم میگفت:"ای وای"جعفر گفت:"این پسر چش شده؟"رفتیم تو اتاق دیدم علی میزنه تو سرش.واقعا نگران شده بودیم."گفتیم علی جان چی شده؟"گفت:"حیوانامو کشتند؟"از تعجب داشتم شاخ در میآوردم.گفتم"مگه شما دامداری دارید؟"به صفحه مانیتور چشم دوختم.دیدم که صفحه مانیتور شبیه به صفحهای است که در خانه محمد دیده بودم و در کنارش نوشته بود"شلم رود"گفتم علی از تو دیگه بعیده.کمی به خودش اومد و گفت:" نه این برای من نیست".دیدم هادی نشته و داره برای جعفر این بازی رو توضیح میده.یک هفته بعد با جعفر داشتیم توی خیابون راه میرفتیم که دیدم گوشیش زنگ خورد و داره پشت گوشی میگه"10 تا سرباز بساز و گندم بخر و آهن رو بفروش"گوشی رو قطع کرد.گفتم"جعفر تو هم؟"مثل همیشه سرش را ده درجه به راست و چپ چرخاند و گفت"آره،نیویورک کوچولو".اما ای کاش این تمامی ماجرا بود.هادی و کاظم هم به این بازی پیوستهاند و هنگامی که این جماعت دور هم جمع میشوند حرفی به جز این بازی برای گفتن با هم دیگر ندارند و من هم دائم در دلم میگویم"تراوین ننگت باد"
پینوشت1: تراوین یک بازی تحت وب می باشد که در آن شما با دیگر بازیکنان به صورت آنلاین بازی میکنید و کار خود را به عنوان رئیس یک دهکده کوچک شروع می نمايید. اسامی که ذکر شد نام دهکدههای دوستان بود.
پینوشت2:به گزارش ایلنا فتاح در مراسم تجلیل از 2 هزار پیشکسوت و رزمنده بسیجی در وزارت نیرو که به مناسبت هفته دفاع مقدس برگزار شده بود در مورد شرح دعوت مجدد رئیس جمهور از وی برای حضور در هیات دوولت گفت:بعد از وزارت خیلی به من پیشنهاد شد ولی من گفتم نه و میخواهم همین راه را ادامه بدهم.آقای رئیس جمهور وقتی نیویورک میرفت از داخل هواپیما به من زنگ زد و نزدیک به 15 دقیقه با هم صحبت کردیم.احمدی نژاد در این گفتوگو به من گفت که فتاح میدانی که من تو را چقدر دوست دارم.گفتم بله میدانم و سپس ادامه داد میخواهم در دولت بمانی که من در پاسخ گفتم این راهی است که رقم خورده پس اجازه بدهید ما در همین مسیر برویم.وی افزود:این مکالمه به پایان رسید اما یک ساعت بعد پیغامی به من رسید که این پیغام از سوی رئیس جمهور به خلبان پرواز از خلبان پرواز به برج مراقبت و از برج مراقبت به دفتر ریاست جمهوری و سپس به دست من رسید.رئیس جمهور در آن پیغام گفته بود که آقای فتاح دوست داریم بمانی که من مجددا گفتم دوست دارم که در این میدان باشم و با بسیجیان محشور شوم
"در نمازم خم ابروی تو با یاد آمد"."لطف کنید از شماره هفت یه دونه و از شماره 12 هم یه دونه"."شماره 12 چه طمعی باشه؟"خانمی که پشت رایانه نشسته این سوال را میپرسه.میگم:"سیب".اضافه میکنه چیز دیگهای لازم ندارید؟میگم:"آ خوب چرا ولی دیگه پول ندارم".لبخندی از روی اجبار میزند."حالتی رفت که محراب به فریاد آمد".کاغذی در دستم میدهد و میگوید 1800 تومان.صندلی دو نفرهای را انتخاب میکنم و رویش مینشینم.شمارههایی خوانده میشوند.بالای کاغذی که دستم داده است را نگاه میکنم شماره 1364.هم همهی مردم زیاد است و من گرسنه.به صندلی خالی که روبرویم است نگاهی میاندازم.عادت ندارم که تنهایی این جور جاها بروم.حتما باید کسی باشد و با او صحبت کنم،اما چارهای نداشتم ساعت حوالی یک نیمه شب و دوستان یا در حال وبگردی بودند یا خواب.نگاهی به اطرافم میاندازم.صندلی من همچنان خالی بود.باید با یکی در مورد جریانات این چند روز اخیر صحبت میکردم" از من اکنون طمع صبر و دل هوش مدار" رفتم بیرون تا به یکی زنگ بزنم.اما همه از ترس تک زنگ زدنهای دوستان گوشیهایشان را خاموش کرده بودند.دوباره برگشتم سرجایم.گرسنهی دیگر فشار میآورد و فشار عصبی بیشترش کرده بود.شمارهها یکی یکی خوانده میشدند اما شماره من به گوشم نمیخورد "کان تحمل که تو دیدی همه بر باد آمد" بلند شدم و به سمت میز حرکت کردم و گفتم"خانم چرا همبرگر من آماده نشده"سریع از جایش بلند شد و چند ثانیهی دیگر برگشت. دوباره همان لبخند را زد و گفت:"شماره شما خوانده شده گویا شما متوجه نشدید.لطف کنید رسید را بدید" لا به لای پول ها و کاغذهای جیبم به دنبال رسید بودم.هرچه محتویات داخل جیبم برد را روی میز ریختم.گفتم:"نیست". با تمامی استادیش در نشان دادن یک لبخند با دست به کاغذ فکسی که کنار پولهایم بود اشاره کرد.گفتم"این نیست.رویش نوشته امروز با حافظ".گفت:"همان است"خودش آن را برداشت و نشان داد.شماره 1364-یک همبرگر زغالی و دلستر که کنارش با خودکار نوشته شده بود سیب و پایین مبلغ نوشته بود امروز با حافظ.
پینوشت1:اولین بار در سال 78 یک همبرگر را در آن مغازه به قیمت 240 تومان خورده بودم اما حالا باید 1300 تومان بابت آن پول پرداخت میکردم.
پینوشت2:آیت الله مکارم شیرازی از انتخاب وزرای زن انتقاد کرد. به گزارش مرکز خبر حوزه، حضرت آیتالله مکارمشیرازی در ادامه بحث تفسیر قرآن در جمع نمازگزاران در حرم مطهر حضرت فاطمه معصومه (س) با اشاره به مبانی دینی و ارزشهای الهی اسلام گفتند: باید نظام ارزشی ما با دنیای امروز فرق داشته باشد زیرا ارزش در دنیای امروز دلار، یورو، پست و مقام است.ایشان افزودند: من میبینم آرام آرام ما هم به دنبال غرب هستیم، در دنیای ارزشی غرب اگر چند زن وزیر نباشد برای جامعه آنها مشکلآفرین خواهد شد و اما ما نباید دنباله رو آنها باشیم
پینوشت3:این دو بیت از حافظ، فال آن روز بود.هر چه فکر کردم تنوانستم با احوالات خودم بسنجمش.
در نمازم خم ابروی تو با یاد آمد حالتی رفت که محراب به فریاد آمد
از من اکنون طمع صبر و دل هوش مدار کان تحمل که تو دیدی همه بر باد آمد
یک ساعتی به افطار مانده بود.بی حوصله شده بودم.خواندن کتاب و دیدن فیلم هم در این ساعات نیز دردی از این بی حوصلگی قبل از اذان رفع نمیکرد.لباسهایم را عوض کردم.صدای بچهها از داخل کوچه میآمد. یاد دوران کودکیم و بازیهای دوران بچگی افتادم.گل کوچیک که کار هر روزمان بود.در کنارش اینقدر بازیهای جور واجور بازی میکردیم از هفت سنگ گرفته تا الک دو لک-جو،جو گندم و گل آقا-تبرک و استپ بازی-لیلی بازی و کش بازی با دخترهای کوچه و کلی بازی دیگه.خستگی نداشتیم تا اینکه بابا میآمد و گوشمان را میچرخاند و میگفت"بس است".روزی که با دعوای بابا خانه میآمدیم آن روز، روز خوبی برایمان بود چون حداقل تا غروب بازی کرده بودیم.در کوچه پنجمتریمان از سر و کول هم بالا میرفتیم. شر و شور کوچه ما بودیم.مواظب بودیم تا در خانه زهرا خانوم باز نشود تا با جارو دنبالمان نیفتد.بنده خدا سعید همیشه از همه مظلومتر بود چون بچه کوچه ما نبود و از کوچهی دیگری میآمد و فحش خورش از همه ملستر بود و بار اتهامی این موضوع بر روی دوش من و محسن میافتاد که همسایهها به مادرانمان گله میکردند و میگفتند"پسرای شما این بچهها را جمع میکنند" و مادرانمان از این موضوع ناراحت میشدند اما به روی خودشان نمیآوردند و باز با گرمی از اینکه ما در خانه مزاحم آنها نشویم از کوچه رفتنهای ما استقبال میکردند.کتونیم را پوشیدم و به یاد آن دوران قصد داشتم با بچههای کوچه گل کوچیک بازی کنم.در کوچه را باز کردم.هفت هشت تایی بودند که بزرگترینشان 12 سال داشت.توپشان را به گوشهای انداخته بودند و داشتند با گوشیهای همراهشان بلوتوث بازی میکردند و گاهی با هم پج پچ میکردند و زیر خنده میزدند.رفتم سراغ توپ و شروع کردم به روپایی زدن.زهرا خانوم را با یک زنیل نان دیدم که وارد کوچه شد. ناخودآگاه ترس برم داشت و شروع کردم به فرار کردن.
پینوشت1:پیشنهاد میکنم آلبوم موسیقی "شهر خاموش" اثر کیهان کلهر را که با کوارتت زهی بروکلین رایدر اجرا کرده است را بشنوید.
پینوشت2: لبنی احمد الحسین، زن سودانی که به دلیل پوشیدن شلوار زندانی شده بود از حبس آزاد شد. لبنی احمد الحسین که روزنامه نگار است به همراه دوازده زن دیگر در رستورانی در خارطوم، پایتخت سودان، به علت پوشیدن شلوار دستگیر شده بودند.چند تن از آن زنان فورا در دادگاه اتهام خود را پذیرفتند و بلافاصله با ده ضربه شلاق مجازات شدند.اما لبنی احمد الحسین که خود را بیگناه می داند، به 40 ضربه شلاق محکوم شد.
پینوشت3: به گزارش خبرنگار مهر، اسفندیار رحیم مشائی سه شنبه شب در مراسم تودیع محمد مهدی زاهدی و معارفه کامران دانشجو وزرای علوم دولتهای نهم و دهم در دانشگاه شهید بهشتی و در بخشی از سخنانش با اشاره به اینکه علم از جنس نور است، در سخنانی قابل تامل گفت: "نمی خواهم فلسفی صحبت کنم ، ذوقی می گویم. خداوند به انسان بدهکار نبود که او را آفرید. ظاهرا خداوند به خودش بدهکار بود که انسان را آفرید. دلش خواست شناخته شود. یک کسی را باید خلق می کرد که بتواند بشناسد. انسان اهمیتش به همین علم است. اگر علم را برداریم انسان حذف می شود. انسان را که حذف کنیم ، دیگر نیازی به حذف خدا نیست ، زیرا خدا دیگر خودش حذف شده است."
پینوشت4:قطعهی از غزیل احمد شاملو به نام "درود و بدرود" از مجموعه شعر آیدا در آینه
با دورودی به خانه میآیی و
با بدرودی
خانه را ترک می گویی.
ای سازنده!
لحظه عمر من
فاصله میان این دورود و بدرود نیست:
این آن لحظه ی واقعیست
که لحظهی دیگر را انتظار میکشد.